گفتگوبا جانباز جنگ تحمیلی

گفتگوبا جانباز جنگ تحمیلی ایران و عراق – جنگ ایران و عراق در شهریور 1359 با حمله عراق به ایران شروع شد. صدام حسین رییس جمهور وقت عراق گفته بود: ما برنامه ریزی کرده بودیم درمدت 3 روز به تهران برسیم. اما نشد! جانباز مورد نظر اکنون درسن حدود 70 سالگی از 44 سال پیش، حضورش در جنگ می گوید.

رزمندگان در جبهه جنگ ایران و عراق
رزمندگان در جبهه جنگ ایران و عراق. نمونه ای از چاله در زمین برای محافظت از ترکش ها

گفتگوبا جانباز جنگ تحمیلی ایران و عراق

برای تهیه گزارش از خاطرات جنگ تحمیلی ایران و عراق، به خانه جانباز جنگ رفتم. او مصرانه از من خواست نامش جایی مطرح نشود.
لذا به رسم ادب، شرط این جانباز جنگی را پذیرفتم و  برای گفتگوی دوستانه آماده شدیم.
این جانباز، من را در خانه اش با روی خوش و خنده پذیرفت و گفتگوی صمیمانه ای را با طرح اولین سوال آغاز کردم.
1- سوال: برادر می خواهم قبل ازطرح خاطرات جنگ، بگویید چند تا تیر و ترکش به شما اصابت کرده و الان در چه وضعیت جسمی هستید؟
*پاسخ: در دومین حضورم در جبهه، یک تیر به سرم خورد و چهار ترکش به پا، زانو، پهلو و شانه ام برخورد کرد.
الحمدالله الان خوبم و مشکلی ندارم و سه تا از ترکش ها، به عنوان هدایای الهی در بدنم ماندگارشدند. دکترهاگفته بودند که مشکلی نخواهی داشت.
در جبهه رسم بود همدیگر را با نام عمومی “عبدالله” صدا می زدیم. شما هم اگر مایل هستید همین کار را بکنید.
چقدر جالب، بله حتما.
2- شما چه رشته ای را برای آموزش و سپس حضور در جبهه انتخاب کردید؟
*وقتی به جبهه رسیدیم، گفتند: آنهایی که مایلند رشته ای را انتخاب کنند که معمولا راه برگشت به منزل ندارد، دستشان را بالا ببرند.
من نیز دستم را بالا بردم. این رشته “تخریبچی” یعنی “خنثی کننده مین” بود.
تخریبچی جلودار است تا مین ها را خنثی کرده و راه را برای نیروهای عملیاتی باز کند.
3- برادر عبدالله، لطفا از شب حضور خودتان در عملیات حمله علیه عراق بگویید؟
*روزقبل از عملیات ما رابه پشت جبهه بردندو گفتند درزمین چاله بکنید تا بتوانید شب را در آن بخوابید و از ترکش در امان باشید.
حدودنیمه شب بیدار شدیم و به یک خط، بسمت سنگ های عراقی پیاده حرکت کردیم. عراقی ها مرتب منورهوایی می زدند تادشت پهناور روش شود.
نام این عملیات “والفجر مقدماتی” بود. از میان بیابان در شب تاریک، آرام و بی سر و صدا شروع به حرکت کردیم.
عراقی ها درسیاهی شب گاهی با تیربار، صحرا رابه گلگوله می بستند تااگر رزمندگان در حال نزدیک شدن به سنگرها هستند مورد اصابت قرار گیرند.
درهمین حال فرمانده به نیروها گفت: درازبکشید وسر راپایین نگهدارید. من نور تیرها را می دیم که بافاصله کمی اززمین، از اطراف ماعبور می کردند.
بهمن ماه بود وهوا سرد. من کلاه کاموایی داشتم و سرم پایین، صورتم روی زمین بود. لحطاتی بعد دیدم قطره ای ازسرم روی زمین چکید!
حرکت این قطره را روی سرم احساس کرد. ناخداگاه دست زدم به سرم، متوجه شدم سرم خونی شده.
بعدا متوجه شدم، تیر یک سوراخ روی کلاه-کاموایی ایجاد کرده؛ اگر دوسوراخ ایجاد کرده بود الان اینجا نبودم. به قول همرزمانم، شکلاتی برمی گشتم خونه.
یکی از نیروها که پشت سرم درنزدیکی من روی زمین دراز کشیده بود متوجه من شدو پرسید: چی شده؟! گفتم تیر خوردم اما حالم خوبه.
“گفتگوبا جانباز جنگ تحمیلی ایران و عراق”
4- آیا بقیه تیر و ترکش ها که گفتید در همین عملیات مورد اصابت قرار گرفتید؟
*بله. همه در همین عملیات بود.
لحطاتی بعد، فرمانده دستور پیشروی داد. گردان حرکت کرد. از کانال خالی از آب عبور کردیم وبه محض بالا آمدن از کانال، تیربار رزمندگان رامیزد.
بهرحال من وچند نفر دیگر از این مرحله عبور کردیم و به میدان مین رسیدیم. سیم نازکی را دیدم که به یک “منور” وصل بود.
اگر پای کسی سیم را قطع می کرد، منور روشن می شد و تیربار عراقی ها آن قسمت را به گلوگله می بست.
من براساس آموزشی که دیده بودم، به عقب نگاه کردم دیدم نیروها دراین شب تاریک پشت سرم نشستند تا مین خنثی شود.
گفتم: دو متر ازمن فاصله بگیرید، اگر احتمالا مینی منفجر شد ترکش ها به شما نخورد. این نکته را درآموزش به ما یاد داده بودند.
شروع به خنثی سازی منور کردم. مین منور بخوبی خنثی شد و همراه نیروها به سمت سنگر عراقی ها حرکت کردیم.
صدای انفجار شلیک تانک و تیربار عراقی ها از گوشه و کنار شنیده می شد و ما در همین حال بجلو می رفتیم.
ناگهان دیدم نیروی جلویی من، روی زمین دراز کشید من هم همین کار راکردم ولحظه ای بعد درد شدیدی در زانوی پای چپ احساس کردم.
اون موقع نفهمیدم چه اتفاقی افتاده، اما بعدا متوجه شدم تمام ترکش ها در همین مرحله به من اصابت کرده.
گروه رزمندگان ما به سنگر عراقی ها در خط مقدم نزدیک می شدیم.
قرار براین بودکه پس ازشکستن خط مقدم، گروه ما که تاآن لحظه درسکوت وبدون تیراندازی حرکت می کرد ازپشت خط مقدم به عراقیها حمله کند..
5- باسکوت برادر عبدالله و خیره شدن او به نقطه ای، برای لحظاتی درسکوت با اوهمراه شدم و بعد پرسیدم: خوب توی خط مقدم چی شد؟
*در این عملیات در تمام طول خط مقدم، سنگر عراقی ها توسط گروه های مختلف زرمنده مورد حمله قرار گرفت.
نبرداصلی “گروه ما” با عراقی ها شروع شد. من دیدم یک تانک در جاسازی توی سنگر، مرتبا به سمت میدان پیشروی رزمندگان، درحال شلیک است.
تعدادی از نیروها به اطراف تانک رسیدیم. یکی از رزمندگان گفت: تانک را بزنید. اما مسلسل های ما تاثیری روی تانک نداشت.
به خودم گفتم: فاصله ما از تانک خیلی کم است چگونه اونو از کار بندازیم؟ چشمم به درب بالای تانک که باز بود افتاد.
سریع نارنجکم را برداشتم و قبل از پرتاب بطرف دریچه باز تانک، فریاد زدم: بچه ها پناه بگیرید می خواهم نارنجک پرتاب کنم.
لنگان لنگان کمی جلو رفتم و نارنجک را پرتاب کردم و روی زمین دراز کشیدم. لحظات خیلی به کندی می گذشت..
از خودم پرسیدم: آیا نارنجک به داخل تانک افتاده است؟ ناگهان صدای انفجار مهیب و آتش از داخل تانک به هوا بلند شد.
صدای “الله و اکبر” همرزمان، طنین انداز شد. غرش تانک خاموش شد و از کار افتاد.
سپس به سمت سنگرهای عراقی ها رفتیم وتعداد زیادی از آنها را اسیر گرفتیم، تعدادی از نیروها آنها را به پشت جبهه منتقل می کردند.
6- تو حالا پنج تا “تیر و ترکش” خورده بودی، چکار کردی؟
*درحالی که نشسته بودم و خشابم را فشنگ گذاری می کردم به همرزمم گفتم: کمرم خیس شده. دست زدو گفت: خونی شده، تو ترکش خوردی.
اونجا بود که تازه فهمیدم خون زیادی از من رفته واحساس ضعف کردم. بهرحال دوستم با کمک باند از روی لباس کمرم را محکم بست.
هوا کم کم روشن می شد، مرا تا مسیر برگشت زخمی ها به پشت جبهه همراهی کرد. لنگان لنگان همراه زخمی ها حرکت کردم.
پس از طی مسیری، به جمع تعدادی از زخمی ها رسیدم که روی زمین نشسته بودند تا ماشینی برای حمل زخمی ها به قرارگاه برسد.
دیدم تعدادی از نیروها دورهم جمع شدند و همه به یک زخمی که روی زمین افتاده بود نگاه می کردند. جلو رفتم و دیدم که وای..
ترکش ها صورت این رزمنده راچنان داغون کرده بود که دهانش معلوم نبود! بی هوش بود واز پارگی روی گلویش به سختی نفس می کشید..
منتظر ماندیم آمبولانسی برای حمل زخمی ها رسید. در مسیر برگشت در آمبولانس بودیم یکی از زخمی ها گفت:
بچه ها وقت نماز صبح است. تا نماز قضا نشده، در همین حالی که هستید، نشسته یا خوابیده، با لباس خونی، نماز بخوانید..
آمبولانس به سرعت در حال حرکت، بدون وضو و با لباس خونی، انگار دردهای خود را فراموش کردیم و آنچه از نماز توانستیم خواندیم..
چه نماز با حالی بود، خدایا این نماز عشق را از ما قبول کند.
“گفتگوبا جانباز جنگ تحمیلی ایران و عراق”
مصاحبه کننده: پرویز فروزانی.
************
مطلب مرتبط:
نغمه زیبای آب روان
این عکس ها و دل نوشته، گوشه ای از شور و شوق همشهریان در روز ورود آب به رودخانه شهر اصفهان است.
هنگام تهیه عکس از سی و سه پل، این دل نوشته به ذهنم آمد:
ای آب روان، دگـر بــار تـو بـشــوی ایـن حــال ما 
چـه خـوش زاینـده رود آمـد ز روانـت، به یــاد ما
*****
نغمـه خـوان به سبـزه آمد، چـو دیـد آب روان ما 
خدایا چنیـن زنـده کـن به لطفت، جان و روان ما
*****
الـهـا خاشـاک ز جان ما بـرگـیـر، چـو آب روان ما
موج درموج ست حلقه درحلقه ی عشق، کام ما
*****
ادامه مطلب..

نغمه زیبای آب روان

درباره ی آسمان آبی

سلام دوست عزیز ، ما آماده دریافت نظرات و پیشنهادات شما در مورد وب سایت پنج آسمان هستیم.

مطلب پیشنهادی

مصاحبه با دکتر مظفرپور شاخص

چه کنیم بیمار نشویم؟

چه کنیم بیمار نشویم؟ + فیلم. مصاحبه با دکتر محمد مظفرپور جراح چشم، کارشناس سلامتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *